چرا نصف خوب سال یه روز نرمال نداشتیم؟

 

یه مدت نت نبود

بعد تا عادت کردیم برگشت دوباره 

بعد یه مدت داشتیم جنگ جهانی را مینداختیم

بعدشم ک سوگوار هواپیما بودیم

 بعد زلزله هم ک دیگه عادی شده برامون

عرضم..

یه مدت هم استوری کانگرو های استرالیا سین میکردیم هر شب

جونم بگه..

بعدشم گفتن چینیا خفاش خوردن  ویروس گرفتن و بهشون خندیدیم

الانم که حس میکنیم تسمه تایم بریدیم از ترس مرگمون و باید بمونیم تو خونه

 

واااای خونه :))

تایمای اکتیو بودنت باید BBC دیدن بابامون رو ببینی :))

 

وای نمیخااام

 

 

هیچی دیگه همین

اومدم درد دل کنم

 

آخه چرا یه روز نرمال نداشتیم از اول پاییز

 

اومدم عید برام جذاب نیس اصلا

اصلا

صدای اون آژیر که از دور شنیده میشه داره ااذیتم میکنه


به خیر یادش

یه زمان اونقد شر میگفتم که فکر میکردن کتاب مینویسم :/

الان هیجی نمینویسم

نه اینجا

نه حتی برا خودم

 

نمیدونم چرا اینجوری میشه ..

فکر نکنیم زندگیم خیلی یکنواخت شده باشه

پس چمه؟


 

 

 

we are one of possiblities of his mind

we are a consciousness 

 

 

عرض شه که

 

امتحان ها بدجور زخمیمون کرد

خیلی بد جور 

ولی نمیدونم چرا به این زودی خستگیش در رف از تنم :))

قبلنا بیشتر طول میکشی


 

here we go again

دوباره اومدم شرکت

یه ماهی میشه کلا سر هم نزده بودم

و همچنان هم تنهام نمیدونم چرا هیشکی نیس :))

 

نسکافه هارو هم تموم کردن -_-

تف تو روحشون


 

بری چندین تومن بدی باطری جدید بخری بیای بندازی رو مولتی متر همون اول ارور بده

د فاک


به طبع موسیقیم .. شدیدا نگرانم :))

اینا چیه گوش میدم آخه

دو سه ماه پیش بهتر بود ناموسا

 

یه ماهه هی دارم دو تا آلبوم از دیمو بورگیر رو میگوشم عین خر



 

نمیدونم چیکار کنم

بازم درد همیشگی...

 

چرا این قدر همه چیز غریبه به نظرم میاد..؟

 

 

 

 

 

 

الان ده روزه 

که به شکل polyphasic میخوابم

هر شب 4.5 ساعت فقط

و واقعا یکی از بهترین هفته هارو داشتم

واقعا 

امیدوارم بتونم نگهش دارم

موضوع خیلی مهمی هست که نمیدونم چرا این قدر بهش کم توجه شده

هزار تا مدرک هست که در گذشته آدما اینطور بودن قبل اختراع لامپ

و هزاران گونه جانوری هست که سیستم خوابشون اینطوره و جالبه هرچی ساختار مغزشون پیچیده تره سیستم خوابشون چند فازه تره :))

و در نهایت ، نوزادا هم سیستمشون ذاتا اینطوره

و حتی کم کم که نیاز خوابشون کمتر میشه 

به جای اینکه تعداد خواب هاشون کم شه تمایل دارن شبا بیدار شن ونگ ونگ کنن :))

 

اینا نشونه های تاریخی و تجربی و طبیعی هستن که نشون میدن ذاتا طبیعت باهاش موافقه

 

در کنارش 

یافته های علمی بر اساس مطالعه روی انواع نمونه های خون و تصویر برداری از مغز و اندازه گیری امواج مغزی 

ثابت میکنه که مغز به شدت زور میزنه که شب ها بین دو سطح اصلی خواب (REM و SWS) تغییر وضعیت بده 

که تقریبا نصف تایمش رو برا این تغییر دادن هدر میده

 

خلاصه که

دارم جدی حرف میزنم :| برید سرچ کنید


این ترم فککنم یکم وضعیم بهتر شه

دو ترم قبل رو گند زدم

بیشتر هم به خاطر وجود بعضی چیزا 

و بعضی ها :)

 

که نبودشون بهترین اتفاق سال جدیده :))


 

و این باعث میشه الان به ایده های جدید در مورد حذف آدمای دیگه، جدی تر فکر کنم

 

 

نمیخواستم اینجا چیزی در مورد چرندیات سیاسی بنویسم

ولی...

امروز صبح بیدار شدم قضیه رو خوندم واقعا گند زده شد به روزم

 

یاد چرنوبیل افتادم..

تف تو روتون :))

 

واقعا داشت راضی کننده پیش میرفت. شخصا خوشحال بودم از گند زدن ترامپ

و بیشتر از هرچیز از این که کل دنیا اظهار میکرد که آمریکا چطور با بازی رسانه ای داره داره خون خاورمیانه رو میمکه 

خودم دیده بودم این حرفارو از خارجکیا! و راضی کننده بود همه چی

 

ولی چی...

 

میدونی چی؟

 

وحدتی که بخواد با حماقت و نفهمی یکی به دست بیاد

با حماقت یه عده دیگه هم از هم میپاشه

:)

 

 

این وسط

خودمو میذارم جای مسافرا و خانواده هاشون 

گریم میاد

خیلی گریم میاد

 

ناموسا تف :|

از الان دارم به بهار فکر میکنم

و زمستونی که تموم شده بدون اینکه کامل ازش لذت ببرم

 

از الان دارم به اومدن تابستون فکر میکنم

و کلافگی هایی که باهاش میاد

 

به همه ی روزایی که میان

و قبلنا میگفتم آرامشم رو به هم میزنن

ولی الان دارم به آرامش نداشته م هم فکر میکنم

و اینکه دیگه اینطوری چی رو میخان ازم بگیرن..؟

خودمو..؟

 

به همه آهنگایی که ترجمه نکردم

به همه آهنگا و فیلمایی که به اندازه کافی گوش نکردم و ندیدم

 

به همه حسایی که نداشتم..

 

به حسایی که داشتم چی؟

فکر میکنم؟

 

کسی این کارو میکنه اصن؟

 

 

"بی حسم

به طرز مزمنی

هفته ها میان میرن و همینم

مثلا یک ماه
هر روز بیدار میشم یه سری کار میکنم میخوابم

بدون اینکه ذره ای از چیزی لدت ببرم
یا از چیزی ناحارت باشم یا دردی حس کنم

و خیلی این مشکل برام جدی و مزمن شده

همین الان
هیچ تصوری از حقیقت کلمه ی ناراحت بودن ندارم"


 

 

اینارو نوشته بودم برا کسی

که برا یکی دیگه هم فرستادم

و اومدم اینجا ثبتش کنم

و فقط یه چیز بگم..

 

 

اگه این رو هم

توی تنهایی بگذرونم

تا هرجا بتونم زندگی همتونو آتیش میزنم :|

 


 

 

زیاد پست گذاشتم روی این موضوع

و این جنون

 

دیگه نمیذارم

قول میدم

 

خوابام خیلی ترسناک شدن :)

نه که چیزای ترسناک ببینم

به طرز ترسناکی زیبا ترن

طوری که هر روز اشتیاقم به خوابیدن بیشتر و بیشتر میشه

 

به طرز وحشتناک رمز آلود و عجیب و زیبان..

شاید یه روز بشینم خیلی هارو تعریف کنم ولی الان نه


گوشم گرفته :|

اه خیلی رو اعصابه

آخرین بار همون سه سال پیش اینطور شده بود . قبل کنکور

 

رو اعصابه..


چیز دیگری که رو اعصابه

اینه که مدار تغذیه ام

بی دلیل از کار افتاده

و دو روزه نمیفهمم چشه

رفتم ic جدید خریدم انداختم روش دوباره عین همون ایرادو داد (فککنم سوخت)

ولی چرا؟ نمیفهمم

 

خیلی باحاله بهش DC ده ولت میدی هفده تحویل میده:))) در نوع خودش خیلی خفنه :))

خداروشکر فقط زر یه سنسور رو سوزوند 

و خداروشکر اون سنسور لطف کرد بعد سوختن اتصال کوتاه شد و نذاشت میکرو و چیزای گرون تر بسوزن :))))

 

باید آدم شم یه فکری بکنم دیگه اینطور نشه

ینی بعد از درست کردن مدار تغذیه یه فکری بکنم که جلوی اتفاقای ناگوار رو بگیره (جوابش به سادگی گذاشتن یه دیود زنر مناسبه :|)


موزیک اذیتم میکنه

به خاطر گوشم

و دارم روانی میشم رسما

این دیگه چی بود سرم اومد

ناموسا این چه حیله ی خدایان است؟!؟!

وات د فاک

اه


طبق معمول

چنتا کار همزمان دارم

که هیچ کدومشون در نگاه اول غیر ممکن به نظر نمیان و این بدترین اتفاق ممکنه

 

اگه همزمان نباشه بلخره انجام میدم

اگه به نظرم خیلی سخت باشه بازم انجام میدم از روی حس کنجکاوی و کله شقی

الان ولی چنتا کار دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم 

و هیچ کدومو نمیکنم :|


 

ما اولین نسل بشری هستیم

که فعالیت های اجتماعیش رو

توی تنهایی انجام میده

:|

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران