No Greater Sorrow 

اندوهی بالاتر نیست


 

I am bewildered by this cruel fate -
Clouding my judgement.
Sowing the seeds of life in soil of ruin...
The winds feel silent and kissed Death's wings.

من از این تقدیر ظالم

که دیدگانم را تار کرده

سردرگم گشته ام

درحالی ک دانه های زندگی را در ویرانه ها می کارم

باد ها ساکت به نظر می رسند

گویی بال های مرگ را بوسیده اند

It's colder than before, still the winter's passed
And springtime haste fully took all it came for.
Often I stare at the clouds drifting by, imagining you there -
Like formations of a dream adrift from me.

هوا سرد تر از قبل است، با این وجود زمستان گذشته است

و بی تابیِ تابستان همه چیز را با خود برده است

و من مدام به ابر های گذرا خیره میشوم

و تو را آنجا تصور می کنم

همچو آرایشی از یک رویا که از دیدگانم دور می شود


The moments are gone but you remain,
If we had wings we would leave the seasons behind -
Escaping this quiet shroud always haunting us.
We sleep now in the ashes blowing in the wind.

لحظات سپری گشته و رفته اند اما تو باقی میمانی..

اگر ما بال هایی داشتیم، فصل را رها می کردیم

از این حجاب و کالبدی که مارا فرا گرفته می گریختیم

و اکنون ما در این خاکستر های جاری در باد، خفته ایم..

 


There is no greater sorrow than to recall happiness in times of misery

هیچ اندوهی بالا تر از یاد آوری شادی ها در زمان غم نیست..


And there you are - alone like me;
The mountain I must climb;
The lush garden I fail to nurture...
And when I have nothing to say,
I'll let this slip away.

و این تویی.. تنها همچو من..

کوهی که باید از آن بالا روم

باغ با شکوهی که به طبیعت واگذار می کنم

و آنگاه که چیزی برای گفتن ندارم،

میگذارم دور شود


I wonder who we are now - what we're supposed to do
Each day only shadows comfort me and you...
Each day we let it pass and then we die...
As dust fall from heavens fire

 

برایم جالب است که اکنون ما کیستیم.. قرار است چه کار کنیم

هر روز تنها سایه هاست که آرامم میکند،  و تو…

در حالی که غباری از آتش بهشت پایین می آید.. 

باورم نمیشه ک هنوز اینجام

 

فقط یه چیزی.. 

کسایی که قبلا حتی یکبار کامنت گذاشتن اینجا، اگه این پستو میبینن و موافقن که ادامه بدم یه کامنت بذارن. همین

مرسی

.... 

Read More

.....

ا

 

... . مگه میشه حرفی زد... یا نزد..

 

 

 

My God, exhort, to not merely draw air. But breath the skies.

ای خدای من ... به من بیاموز .. تا نه فقط هوا را به درون بکشم .. بلکه آسمان ها را تنفس کنم...

 

 

بقیه اش چرندیات روزانه، تراوشات پریودیک :|

 

Read More

Arise with the new dawn's hour
Breathe in the air so blue
Nightmares of yesterday's sorrows
Disappear into the light anew

به ساعت سپیده دم نو برخیز

در این نسیم آبی رنگ نفس بکش

و بنگر که کابوس های اندوه دیروز

در نور تازه تابیده محو می شوند.

Here today, gone tomorrow, it will be
Leave your ghosts behind
For a while

امروز، دیروز از دست رفته خواهد بود

برای مدتی

اشباحت را پس پشت رها کن

Night came with warm tears
Now the drops of morning dew

شب با اشک های گرم به سراغت آمد

و حال شبنم های سحرگاه

Arise with the new dawn's hour
And let your eyes reflect the dark

به ساعت سپیده دم نو برخیز

و بگذار چشم هایت تاریکی را بازتابند

Away with the first light of the day
Let it wash your tears away today
And all that will remain

بی درنگ با اولین نور روز

بگذار اشک هایت را بشوید

و هرچیزی را که می ماند

Nothing here will stay the same
Nothing here will stay the same
Nothing here will stay the same

هیچ چیز اینجا همانگونه باقی نخواهد ماند..

Not even this pain

حتی این درد..

Here today, gone tomorrow
It will pass with time, and leave its mark on you
Embrace this early hour

حال دیروز گم گشته است

همراه زمان گذر خواهد کرد

و 

Silent trees and still horizon
You will find it here
When the wind lifts your broken wings

Arise with the new dawn's hour
And let your eyes reflect the dark

Away with the first light of the day
Let it wash your tears away today
And all that will remain

Nothing here will stay the same
Nothing here will stay the same

کلا،  چرندیات روزانه،  تراوشات پریودیک :|

Read More

اینبار تنها تراوشات پریودیک :|

Read More

عادت کرده ایم..

این روز ها همه چیزمان مجازی شده انگار..
کتاب خواندمان.. حرف زدنمان..  گردش کردنمان..
محبت کردنمان
حتی لبخند زدنمان…

 

انگار خدا لبخند را آفریده تا در پرتره هامان باشد و بس..

 

سلام.. حال همه مان بسیار خوب است… نمیبینی؟! نمی شنوی!؟


 

گاهی انگار وجود داشتنمان.  بودنمان. با هیچ استقرایی توجیه نمیشود

گاهی حس میکنی همه قلبت جز به چند "تهی"  افراز نمی شود..

گاهی..

حس میکنی انگار وقت آن رسیده که از همه تناقض ها به یک نتیجه برسی :

نقیض حکم باطل است. 

 

به حق چرندیات روزانه :|

Read More
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران