گفته بودم نمیتونم ننویسم
The decision's yours so will you join me?
من تنها نیستم
از بین آنان که سوی عظمت این شب راهی اند
تصمیم با توست، پس آیا به من ملحق می شوی؟
ما میتوانستیم، اگه شجاعتش را داشتیم، بر این بلندی فائق آییم...
یکی از سختی ها
احساس گناهه
احساس گناه نه در برابر یکی دیگه
در برابر خودت
بار اولمه بعد سال های سال این قدر احساس تنهایی میکنم
اونم الان که از دور غیر تنها تر از همیشه م..
چه قد نا آشناس برام این حس
اینکه بگم کاش یکی بود
که باهام حرف میزد
و منو میشناخت
و حالمو درک میکرد
و بهم میگفت چیکار کنم
کسی که شجاعتی ک لازمه رو بهم میداد
شایدم مشکل همه ی آدمای تنها، سردرگمی باشه :))
من به پایان دگر نیندیشم...
خسته م چه قدر...
از اینکه همه چی فقط میتونه به یک معنی واحد ختم بشه
واقعا چه دلیلی به این حجم از تکرار وجود داره؟
اونم دقیقا تکرار چیزی ک دارم ازش فرار میکنم!
اون کدوم مجموعه ست که متممش میشه خودش؟
دانم هیچ آسیبی نتواند آتش را لمس کند
اما من خود آتشِ خود خفه میکنم
از ترس درخششی کور کننده
یا بسیار بی جان
(از ترک Condemned to Silence)
چه قدر زر میزنم :|
شب بخیر
سخت ترین چیز نوشتن تو اینجا ، قسمت عنوان مطلبه . lol
وات د فاک؟
گفتم میخام بعضی چیزارو برگردونم ولی دا انتظار این حجم از همکاری رو از طرف دنیا نداشتم 
اومدم شروع کردم نوشتن و یه سری تغییرا توی خودم رو
و وات د هل؟ بعد از اون فردی که توی پستای قبلی باش حرف زدم، یکی دیگه رو هم بعد یه سال و نیم ملاقات کردم کهیک زمانی بزرگ ترین تیکه ی قلبم رو در اختیار داشت ولی بعد یه سری اتفاقا برای همیشه باهاش خدافظی کرده بودم و تصمیم داشتم هیچوقت دیگه نزدیکش نشم
ولی خب به نظر میاد خوب موقعی مزاحم شده 
فککنم یه ده باری ازش پرسیدم "باهات چیکار کنم؟!"
نمیدونم

چه قدر داشتن انتخاب های متعدد سخت میکنه کارو .
به خصوص توی زمینه ای که نسبتا توش بهتر ظاهر میشی ، دستت هم باز تر میشه و سردرگم تر میشی در حد فلج کننده ای
یه جورایی شبیه بیماری نقرس میمونه :))
عرض شود که ...
Love me less, love me longer
از خودم انتظار بیشتری داشتم برای شر تفت دادن
نمیدونم چرا این قدر کم حرف تر شدم
پوف
nothing inspires
از عادت هایی که کرده ام، حرف زدن با آدماس
و کلا بودن زیاد با آدما
قبلا اینطوری نبودم
و نمیدونم هم خوبه یا بده
واقعیت اینه که این روزا نسبت به دو سال پیشم خیلی کمتر افسرده م
ولی یه صدایی توی مغزم و توی دلم میگه اینطوری خوب نیس
شاید بهتر باشه کار های جدیدی رو امتحان بکنم
سخت ترین چیز نوشتن تو اینجا ، قسمت عنوان مطلبه . lol
وات د فاک؟
گفتم میخام بعضی چیزارو برگردونم ولی دا انتظار این حجم از همکاری رو از دنیا نداشتم :))
اومدم شروع کردم نوشتن و یه سری تغییرا توی خودم رو
و وات د هل؟ بعد از اون فردی که توی پستای قبلی باش حرف زدم، یکی دیگه رو هم ملاقات کردم که بزرگ ترین تیکه ی قلبم رو در اختیار داشت یک زمانی ولی بعد یه سری اتفاقا برای همیشه باهاش خدافظی کرده بودم و تصمیم داشتم هیچوقت دیگه نزدیکش نشم
ولی خب به نظر میاد خوب موقعی مزاحم شده :|
نمیدونم..
تصمیم داشتم اولین ترکی که بعد اومدنم ترجمه میکنم، Forever is the world باشه
ولی ..
نمیدونم چرا این اتفاق نیفتاد
شاید وقتی تصمیم گرفتم که این کارو بکنم زیادی خوشبین بودم به خیلی چیز ها
هنوز برام سواله ..
باید یک بار تصمیم گرفت و تا آخر انجام داد؟
یا هرلحظه درحال تصمیم گیری هستیم؟
تتصمیم گیری برای موندن، ادامه دادن
یا دست کشیدن از راهی که قبلا انتخاب کردیم؟
میدونم چیزیه بین این دوتا
ولی خب ..
همیشه چیز های بینابین رو اعصابه!!
حس میکنم خیلی دور شدم
از خودم
از جایی که باید بودم
شاید برگشتنم اینجا تلاشی باشه برای برگردوندن خیلی چیز ها به زندگیم
که باید باشن
ولی نیستن
حس میکنم زندگیم در گذشته دو دوران مختلف داشته
که دقیقا ضد هم بودن
اخیرا چیزی بودم که قبلا نمیتونستم باشم..
و قبلا طوری بودم که اخیرا نتونستم باشم!
متاسفانه نمیتونم با جزئیات توضیح بدم
پولی به هر حال
حس خودم اینه
و الان...
الان حس میکنم دارم وارد یه وضعیت سوم دیگری میشم
که با قبلی ها هم تفاوت داره و هم به هردوشون شبیهه
نمیدونم... شایدم صرفا از اتفاقا یکی دو سال اخیر دست کشیده م و دارم برمیگردم به همون قبلیه!!
باید منتظر بود و دید
این پست فککنم به اندازاه کافی سبک و سیاق نوشتنی که دلم میخواد رو داره
و کم کم دارم جدا میشم از فضای نوشتنی که توی اینستا داشتم
ینی به اندازه کافی شخصیه و برای کسی نیست در عین حال میتونم باهاش به بقیه هم چیزی که میخام رو منتقل کنم بدوبنب اینکه لتمه ای به ماهیت "دلنوشته شخصی" بودنش وارد بشه
خب..
اینکه میخام دوباره بنویسم ک تابلوعه
دلیلش هم تقریبا تابلوعه
پس شروع کنم شغل شریف شر بافتن رو
میدونم قرار نیست این کار زندگی من یا کس دیگریو تغییر بده
ولی حدقل میتونم بعدا بخونمش
نشستم همه پست های قبلیم رو خوندم با دقت . و راستش کلی خوشحال شدم از چیزایی ک نوشته بودم
نمیدونم جای افسوس داره یا خوشحالی یا هیچکدوم که اتفاقات تلخ ثبت نشدن
حتی نمیدونم درسته بهشون بگم تلخ یا نه
خیلی زمینی !
آره . "زمینی" بودن احتمالا عبارت مناسبیه براش
وقتی مینویسی .. انگار یکی دیگه ای .. انگار میتونی خودتو از دور ببینی .. یه جور تجربه ای شبیه به ego death عه انگار
برا همین یه آرامش و سکون خاصی داره به خصوص نوشتن توی شب
و یه جوری انگار میشه باهاش درک کرد چیز هایی رو که در حالت عادی دیده نمیشن
بگذریم
میدونم خسته نشدی اگه تا اینجارو خوندی . نبایدم بشی بعد این همه مدت . تازه اولشه!
امشب حس عجیبی دارم .
دروغ چرا بیشترش حس بدیه
یه جوری شبیه برزخه .
بین دنیا های مختلف و تفاوت گیر کردم انگار
انگار هر تیکه از قلبم داره به یه سمت کشیده میشه
شاید برا همین بلخره مجاب شدم شروع کنم این اولین پست رو
عه این اولین پستم روی لپتاپ خودمه . قبلا گفته بودم نوشتن رو کامپیوتر خیلی لذیذ تر از گوشیه . و حالا نگاه کن .. تایپ کردن روی لپتاپم چه قدر لذت بخشه.
همزمان هم دلگیرم از این حس تنهایی عمیق و سنگین و تاریک و هم دلگیرم از حضور آدم هایی که قبلا تنهام گذاشتن همچنین نمیتونم به بودن آدمای جدیدی که هنوز تنهام نگذاشتن دلم قرص باشه
هم دلم گیم میخاد با همه احساس های متنوعی که میشه باهاش تجربه کرد. و هم دلزده ام از لذت پوچی که توی پیکسل های رنگی کنارهم چیده شده ی صفحه 15 اینچی حاصل میشه
هم دلم موزیک میخاد و متنفرم از این سکوتی ک حاکمه، هم نمیدونم چه آهنگی باز کنم
و نیز نگرانم از اینکه یک آهنگ احساس محدودی رو بهم منتقل کنه و ذهنم بی دلیل به جایی بره که بر اساس دلایل و زنجیره اتفاقات، قرار نبود بره و یه جورایی بخشی از حقیقت برای همیشه گم بشه
آخ که هم دلم خودمو میخواد و هم ازش بیزاره
چند وقت اخیر ، حتی چند ماه اخیر، اتفاقات خیلی مختلفی رخ داد که هنوز متحیرم که یه نفر چه قدر میتونه احساسات و فضا های ذهنی متنوع و مختلف و متضادی رو تجربه کنه
تو این چند ماه تاریک ترین سایه ها و روشن ترین نور هارو باهم تجربه کردم
و گویا پژواک همون بالا پایین های بزرگه که تا چنین موارد کوچیک انتشار یافته
مثل یک طاعون که داره سرایت میکنه و انگار میخاد همه ی منو از پا در بیاره
و من در عین حال که حس ناتوانی دارم، مغرور ترینم و بیشتر از هروقت دیگه احساس قدرت میکنم
شاید خواب چاره کار باشه
اما اگه واقعا قسمتی از حقیقت های مطرح توی ذهنم برای همیشه گم بشه چی..؟
Oh that's a tragedic nightmare of mine
خب
برا امشب کافیه lool
No Greater Sorrow
اندوهی بالاتر نیست
I am bewildered by this cruel fate -
Clouding my judgement.
Sowing the seeds of life in soil of ruin...
The winds feel silent and kissed Death's wings.
من از این تقدیر ظالم
که دیدگانم را تار کرده
سردرگم گشته ام
درحالی ک دانه های زندگی را در ویرانه ها می کارم
باد ها ساکت به نظر می رسند
گویی بال های مرگ را بوسیده اند
It's colder than before, still the winter's passed
And springtime haste fully took all it came for.
Often I stare at the clouds drifting by, imagining you there -
Like formations of a dream adrift from me.
هوا سرد تر از قبل است، با این وجود زمستان گذشته است
و بی تابیِ تابستان همه چیز را با خود برده است
و من مدام به ابر های گذرا خیره میشوم
و تو را آنجا تصور می کنم
همچو آرایشی از یک رویا که از دیدگانم دور می شود
The moments are gone but you remain,
If we had wings we would leave the seasons behind -
Escaping this quiet shroud always haunting us.
We sleep now in the ashes blowing in the wind.
لحظات سپری گشته و رفته اند اما تو باقی میمانی..
اگر ما بال هایی داشتیم، فصل را رها می کردیم
از این حجاب و کالبدی که مارا فرا گرفته می گریختیم
و اکنون ما در این خاکستر های جاری در باد، خفته ایم..
There is no greater sorrow than to recall happiness in times of misery
هیچ اندوهی بالا تر از یاد آوری شادی ها در زمان غم نیست..
And there you are - alone like me;
The mountain I must climb;
The lush garden I fail to nurture...
And when I have nothing to say,
I'll let this slip away.
و این تویی.. تنها همچو من..
کوهی که باید از آن بالا روم
باغ با شکوهی که به طبیعت واگذار می کنم
و آنگاه که چیزی برای گفتن ندارم،
میگذارم دور شود
I wonder who we are now - what we're supposed to do
Each day only shadows comfort me and you...
Each day we let it pass and then we die...
As dust fall from heavens fire
برایم جالب است که اکنون ما کیستیم.. قرار است چه کار کنیم
هر روز تنها سایه هاست که آرامم میکند، و تو…
در حالی که غباری از آتش بهشت پایین می آید..
باورم نمیشه ک هنوز اینجام
فقط یه چیزی..
کسایی که قبلا حتی یکبار کامنت گذاشتن اینجا، اگه این پستو میبینن و موافقن که ادامه بدم یه کامنت بذارن. همین
مرسی