Bright were the days and fiery the sun

 

The nights were soft and cloudless the silent welkin hung

 

And winds did laze in forests and all was filled with airy sweetness -

 

In days before the fall

 

 

 

 

 

Light were our hearts and notions were young

 

The times were full of magic and secret songs unsung

 

And winds did laze in forest and all was filled with airy sweetness -

 

In days before the fall

 

 

 

 

 

 

Asleep is the past now autumn is grey

And silently we wallow in memory of the day

When winds did laze in forests and all was filled with airy sweetness -

In days before the fall


 

روز ها روشن بودند و خورشید فروزان

شب ها لطیف بودند به پذیرایی آسمانی بی ابر

باد ها در جنگل می خرامید و همه چیز را از شیرینیِ هوا سیراب میکرد

در روز های پیش از خزان ...

 

تصویر ها جوان بودند و قلب ها روشن

لحظات جادویی بودند پر از نغمه های ناخوانده

باد ها در جنگل می خرامید و همه را از شیرینیِ هوا سیراب میکرد

در روز های پیش از خزان ...

 

گذشته، خفته است و اکنون پاییز خاکستری است

و ما بی صدا در خاطره ای از فلان روز می غلتیم

آنگاه که باد ها وزیدند و همه را از شیرینی سیراب کردند

در روز هایی پیش از خزان ...

 

 

 

 

 

 


 

نگفتم کامنت نذاری عزیزم

ازت خواستم بهم این حقو بدی ک بدونم کی هستی . همین

من اینجا نا شناس نمی نویسم که توام ناشناس اینجا بگردی 

این اصلا درست نیست 

 

نمیدونم کِی

یکی

این کلمات رو میخونه یه روز یا نه

ینی شک دارم خودم وقتی دارم بین نوشته هام surf میکنم، بخونم اینارو  :))

چه برسه افرادی ک گاهی صداشون این اطراف شنیده میشه


 

گاهی پست هام توی خودشون حل میشن.

داخل یه حلقه انگار


....

 

 

امیدوارم هیچوقت دیوار های اینجا برام اون قدر غریبه نشن ک توش ننویسم ...

 

 

اینچا زندگی منه .... 

اینجا تنها اتاقیه که روح من کلیدش رو داره...

 

 

 

 

یکی کامنت گذاشته ک آدرس وبت یادم نمیره مرورگرم هم یادش نمیره

اسم ننوشته ولی :| 

فککنم معلم ابتداییش یاد نداده بالای برگه اسمشو بنویسه

 

خودشو زود تن سریع معرفی کنه :| 

just use autocad :|

idiot :|


یادگاری :))))

 

متاسفام ک نتونستم به تمامی افکارم رو اینجا بنویسم

 

اما خب ...

گفتمشون

 

ینی

کسایی بودن ک بشنونم

 

و نمیدونم این اشتباهه یا نه. واقعا نمیدونم.. جزو چیزایی هست که اصلا نمیدونم!

شاید روز هایی بودن ک فکر میکردم این چیزا غیر قابل مطرح کردن ترین هاست برای آدما و اینجا نوشتن بهترین گزینه س

اما الان میبینم در عمل 

اینجا ساکت مونده

اما خودم اضلا!

 

 

به خودم ک نگاه میکنم

هیچی ندارم ...

 

اگرم داشته باشم چیزایی هست که قبلا به دست آوردم و قبلا به اشتراک گذاشتم 

ینی چیز جدیدی ندارم ..

 

we're nothing but a name

 

و وقتی پای افکار وسط میاد

عملا هیچی نمیشه توصیف کرد جز چیز هایی که قبلا به نحوی با کسی در میون گذاشته م

برا همین وقتی بهشون فکر میکنم ناخوداگاه یه سری اسم میاد تو ذهنم ..

 

یه جورایی مطمعنم برای اون ها هم

من یه اسمم 

که گاهی یادشون میاد

 

پس چاره چیه ...؟

 

اینجا یه زمانی جایی بود ک خاص ترین هارو مینوشتم توش

اما الان

تقریبا معمولی ترین و کلی ترین ها توش نوشته میشه 

و چیزایی که خیلی برام عزیزن

عملا در عمق تنهایی میتونن شنیده بشن!

 

یه جورایی دارم ایمان میارم

که 

دلیل یه حرف

گوینده ش نیست

شنونده شه!!

اینجا اومدم که بنویسم برای یکی از قدیمی هام

که اینروزا شجاعت پیام دادن بهش رو ندارم

 حتی شجاعت خبر گرفتن ازش رو!

امیدوارم حالت خوب باشه نجمه.

اگه یه روز بخونی این پست رو

بدون یادت بودم همیشه و

یادم نمیری توی دعا هام

ببخش اگه بی معرفتم 

یا اگه ضعیفم در حدی ک

حتی نمیتونم پیام بدم بت!

امیدوارم حالت بهتر از قبل باشه 

امیدوارم یک روز زندگی برات طوری باشه

که وقتی درباره ش میشنوم، لبخند بزنم از ته دل


 

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم ..

و به همون نسبت

خیلی وقته دورم از حال و هواش ..

که حقیقتا به معنی دوری از حال و هوای خودمه..

 

مثل بعضی از آدمای زندگیم ک بوی همینجارو دارن برام، و ازم دورن ...

 

دقیق ک نگاه میکنم، سال هاست دلتنگم ...

سال هاست دورم از جایی ک باید بودم و میخواستم باشم 

و انگار 

هیچ فراری نیست از این دلتنگیِ ناتموم و ناپیموده


 

روزایی بود ک امیدوار بودم

به تغییر

تغییر زندگی

یا تغییر خودم!

 

اما...

امید خیلی آروم و بی صدا محو میشه ...

و یهو به خودت میای 

میبینی دیگه اثری ازش نیست

و تویی و دنیای اطرافت که اصلا چیزی نیست که باید باشه

 

اونوقت 

سعی میکنی انکار کنی همرو

سعی میکنی

خودت رو هم لای زندگی 

شبیه امیدت

خیلی آروم و بی صدا

محو کنی 

طوری ک خودت هم دیگه خودت رو یادت نیاد

به نظرم از نظر ذهنی نیاز دارم 

که هم برگردم بخونم ..

و هم عادت کنم به بیشتر نوشتن


یلحظه به این فکر کردم که دقیقا از کی به این (حالا کار نداریم چی!) فکر میکنم

کلا از کی این چیزارو میتونم درک کنم و برام اهمیت پیدا کرده ن

 

زمانش برام کمی نامعلوم به نظر میاد ..

میتونم بر اساس توالی اتفاقات تخمین بزنم

 

اما ...

چیزی که اذیتم میکنه

اینه که

واقعا اینا نباید از یاد برن...

حس میکنم جایی که ایستاده م نکته ای هست که شاید طی زندگیم خیلی بخوام برگردم از دور نگاهش کنم..

 

الان پست قبلیو خوندم 

و فاک

معلومه ک نمیتونسم هیچی بنویسم.. 

خودم نبودم.. 

 

و خودم رو ندیده بودم :) 

 


 

این پست رو توی جاده می‌نویسم.. 

درحالی ک دارم mirklands گوش میدم

و به این فکر میکنم که چطور مفهوم "خانه‌" برام در هم شکسته ست

تا حالا خونه ای دیدید که ازاین سر تا اون سرش هزار کیلومتر راه باشه..؟ 


 

دلم میخواد همه ی احساسات خوب زندگیم 

و همه متن های قشنگ اینجا رو

دوباره بنویسمشون

دلم میخواد 

دوباره گذشته رو "زندگی" کنم

.. 

 


 

بش گفتم 

وقتایی ک باهمیم شبیه یه تیکه جدا از زمانه 

آخ چقدر دلم میخواد هیجوقت نمیشد برگشت به این دنیا


 

از نوشته هام بدم میاد.. 

خیلی 

چون خیلی ناقص ن

خیلی بی روحن

خیلی بی حسن

 

انگار دیگ هیچوقت قرار نیست بتونم بنویسم 

و قراره فقط خیره نگاه کنم.. 

 

 

صفحه قبل123456...24صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران